تبليغاتX
چارلی بزرگ







آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



 همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
-   چهل روبل .
-   نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید..
شما دو ماه برای من کار کردید.
-   دو ماه و پنج روز
-   دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.
سه تعطیلی .. . . «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.
-   سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
-   و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید ..
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.
موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ۱۰ تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان
باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.
پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.
در دهم ژانویه ۱۰ روبل از من گرفتید…
« یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم.
-     امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام ..
-    خیلی خوب شما، شاید …
-    از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !
-         من فقط مقدار کمی گرفتم ..
در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر..
-          دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی.
-         یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
-         به آهستگی گفت: متشکّرم!
-         جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
-         پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
-          به خاطر پول.
-         یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟
-   در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
-   آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.
بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود

نويسنده: ارشان مورخ: دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 در ساعت: 21:27
|+|



* در زمان های گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسياری هم غرولند می كردند كه اين چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت. نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه در آن يادداشت نوشته بود: " هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد."
نويسنده: ارشان مورخ: پنجشنبه ششم فروردین 1388 در ساعت: 17:40
|+|



علی
نويسنده: ارشان مورخ: جمعه شانزدهم اسفند 1387 در ساعت: 20:47
|+|



می خواستم به شما بگویم

سلام

اما شما سریع رد شدید

می خواستم بگویم

حال شما چطور است؟

اما شما به من نگاه نکردید

می خواستم بگویم

حال من خوب نیست

اما شما دیگر رفته بودید...

برای همین هیچ چیز به شما نگفتم

فقط پوست موزم را زیر پایتان انداختم

تا زمین بخورید و یک لحظه بایستید

شاید این بار مرا ببینید!...

 


نويسنده: ارشان مورخ: شنبه سوم آذر 1386 در ساعت: 15:21
|+|



  • ما حتی نمی‌دانیم که این«زندگی زنده و واقعی» در کجاست و اساسا چیست و چه نام دارد. تجربه می‌کنیم:تنهایمان بگذارند، کتاب‌هایمان را بگیرند، آن وقت سرگشته خواهیم شد وبه خطا خواهیم رفت. و نخواهیم دانست به که باید پناه ببریم و به کدام سو توجه کنیم. چه چیز را دوست بداریم؛ و از چه چیز نفرت داشته باشیم؛ چه چیز را تجلیل کنیم؛ و چه چیز را تحقیر. بر ما حتی دشوار است که بشر باشیم: بشر عادی و واقعی؛ بشر دارای گوشت و پوست،با تن و خون و رگ و ریشه. ما از چنین بودنی شرمساریم؛ آن را ننگ و عار می‌شماریم.ما پیوسته سعی بر آن داریم که هر چه تمام‌تر هیات و نوع انسان بی‌سابقهً کلی را به خود بگیریم. ما مرده به دنیا می‌آییم. مدتهاست که دیگر نسل‌های ما از پشت پدرانی زنده و از رحم مادرانی زنده به دنیا نیامده‌اند...دانستن این معنا حتی برایمان دلچسب است، خوشمان می‌آید که چنین هستیم؛ ما ساختگی و تصنعی هستیم و دائما نیز تصنعمان بیشتر می‌شود. مدتهاست که به آن خو کرده‌ایم. به گمانم به زودی بر آن خواهیم شد تا ترتیبی بدهیم که به صورت اندیشه محض متولد شویم

    • داستایوفسکی، یاداشت‌های زیر زمینی

  • نويسنده: ارشان مورخ: جمعه بیستم مهر 1386 در ساعت: 23:31
    |+|



    یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

    از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

    ماهی گیر: مدت خیلی کم.

    تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

    ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

    تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

    ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم
    توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

    تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
    اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

    ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

    تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی
    بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

    ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

    تاجر: پانزده تا بیست سال

    ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

    تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

    ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

    تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی


    نويسنده: ارشان مورخ: جمعه سیزدهم مهر 1386 در ساعت: 10:12
    |+|



    • چه کسی ثروتمند است ؟ آن که به روزی خود راضی است .

    • چه کسی عاقل ، قدرتمند و ثروتمند است ؟ هيچ کس .

    • خدا شفا می دهد ، پزشک پولش را می گيرد .

    • ازدواج با يک پولدار بد ترکيب ، پير ، راه قانونی سرقت اموال اوست .
    • اگر جوان می دانست ، اگر پير می توانست ... چه می شد .
    • هر شکستی آسيب می رساند ، اما اين آسيب زمانی شديدتر است که بدانيم حداکثر توان خود را به کار نبرده ايم .
    • شادی زمانی ميسر می شود که برای رسيدن به اهداف خود بکوشيم اما زندانی آنها نشويم .
    • ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه چيزی که به آن می نگری .
    • من شوق را به تو خواهم آموخت ، اعمال ما به ما وابسته است ، همچنان که درخشندگی به فسفر ... درست است که اعمال ما را می سوزانند ولی تابندگی ما از همين است و اگر روح ما ارزش چيزی داشته باشد در اين بيان است که سخت تر از ديگران سوخته است .
    • تاسف برای کارهايی نکرده ايم لازم نيست چون برای کارهايی که نبايد بکنيم و کرده ايم به قدر کافی متاسف هستيم .


    نويسنده: ارشان مورخ: سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 در ساعت: 15:10
    |+|



    چگونه ديوانه شدم
    از من ميپرسيد كه چگونه ديوانه شدم. چنين روي داد: يك روز، بسيار پيش از آنكه خدايان بسيار به دنيا بيايند، از خواب عميقي بيدار شدم و ديدم كه همه نقابهايم را دزديده اند. همان هفت نقابي كه خودم ساخته بودم و در هفت زندگيم بر چهره مي گذاشتم. پس بي نقاب در كوچه هاي پر از مردم دويدم و فرياد زدم ُ دزد، دزد، دزدان نابكار. ُ مردان و زنان بر من خنديدند و پاره اي از آن ها از ترس من به خانه هاي شان پناه بردند.
    هنگامي كه به بازار رسيدم، جواني كه بر سر بامي ايستاده بود فرياد بر آورد ُ اين مرد ديوانه است. ُ من سر بر داشتم كه او را ببينم؛ خورشيد نخستين بار چهره برهنه ام را بوسيد. نخستين بار خورشيد چهره برهنه مرا بوسيد و من از عشق خورشيد مشتعل شدم، و ديگر به نقابهايم نيازي نداشتم. و گويي در حال خلسه فرياد زدم ُ رحمت، رحمت بر دزداني كه نقابهاي مرا بردند. ُ
    چنين بود كه من ديوانه شدم. و از بركت ديوانگي هم به آزادي و هم به امنيت رسيده ام؛ آزادي تنهايي و امنيت از فهميده شدن، زيرا كساني كه ما را مي فهمند چيزي را در وجود ما به اسارت مي گيرند. ولي مبادا كه از اين امنيت، زياد غره شوم. حتي يك دزد هم در زندان از دزد ديگر در امان است
    نويسنده : جبران خليل

    نويسنده: ارشان مورخ: جمعه دهم فروردین 1386 در ساعت: 1:18
    |+|



    ...و پروردگار به منظور ابقاء نسل شریرانسان در میان پاهایی که ابزار رفتن او بود شهوتی گناه آلود به تعبیر خودش قرار داد تا آدمیان را اسباب آسودگیهای بیهوده سازد که خود او از آن بی بهره بود که می دانید به هزار حسرت خدایی را به یاد می آوریم که: لم یلد ولم یولد!!!        

    والهه ای که بی مقاربت زاده شود اصل و نسبی او را نیست و بدینسان ملکوتش بارگاه گناهکاران بسترهای مالش شبانه گشت.                                                                                 

     

    پس جهنم همچون فاحشه خانه ای مملو از زنان و مردانی است که در انفصال کمرهاشان خلاصه میشوند.افسوس که درک این خواهش بر ما چنان گران آمده است که به اجبار جامه هایی بر تن میکنیم از دست ساز خویش تا مایه ی کتمان این حس غریب شوند و بعید استکه آدمیان را بی آن سببی برای زندگانی یافت شود.                                                                              

     

      واکنون ما اسیران تناسل خود به هزار رفت و آمد تکرار تا لحظه ی انزال ناله می کنیم و پس از آن در می یابیم که انگار هیچ گاه ارضاء نخواهیم   شد.                                                        (دن کیشوت)


    نويسنده: ارشان مورخ: یکشنبه سوم دی 1385 در ساعت: 16:49
    |+|



    از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
    فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟

    خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟

    او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
    بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
    بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
    بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
    بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
    و شش جفت دست داشته باشد.

    فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.

    گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

    خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.

    -اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.

    خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.

    يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
    يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
    و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
    بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
    فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.

    اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .

    خداوند فرمود : نمی شود !!
    چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.

    از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

    فرشته نزديک شد و به زن دست زد.

    اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .

    بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

    فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟

    خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .

    آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
    ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.

    خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.

    فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟

    خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.

    فرشته متاثر شد.
    شما نابغه‌ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
    زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.
    همواره بچه ها را به دندان می کشند.
    سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
    بار زندگی را به دوش می کشند،
    ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
    وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
    وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
    وقتی خوشحالند گريه می کنند.
    و وقتی عصبانی اند می خندند.
    برای آنچه باور دارند می جنگند.
    در مقابل بی عدالتی می ايستند.
    وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
    بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
    براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
    بدون قيد و شرط دوست می دارند.
    وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
    در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
    در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
    با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
    آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.
    قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
    زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
    کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
    زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند

    خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد

    فرشته پرسيد : چه عيبی ؟

    خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

     شل سیلور استاین


    نويسنده: ارشان مورخ: جمعه یکم دی 1385 در ساعت: 10:32
    |+|

    کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
    www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir